تبليغاتX
♥♥ عشق یعنی آزادی ♥♥

مسافر میرفت ومیرفت

وهیچ نمی اندیشید

تا به حال

هفت کوه و هفت دریا را

پشت سر گذاسته بود

مسافر می رفت قاصدک ها را نمیدید

و پرندگان را نمیفهمید

او به رفتن عادت داشت

اما

تازگی ها از آن جا که میگذرد(دیار یارش را میگویم)

پاهایش در زمین

ریشه میکند

وچشمانش میخندند

حالا او

با طلوع آفتاب زنده میشود

وبا  صدای باد نام او را زمزمه می کند

این بار هم مسافر میرفت...

اما میرفت که بماند.

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مرسده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 و ساعت 21:32

A

 

 

کاش نسیم 

منو مس یه قاصد ک

به سرزمین فراموشی می برد

تا مس تو

فراموش کنم

که یه نفر هست

که تموم رویاهاش تویی!!!

کاش مس تو دل نداشتم

اونوقت نه شاعر بودم نه عاشق

که بخوام واسه یه مجسمه سنگی ؛

شعر بگم

کاش نمیدیدمت

کاش اصلا وجود نداشتی ،مجسمه سنگی!

کاش عاشقت نمی شدم...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مرسده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 و ساعت 21:31

 

 

 

 

هر روز به خودم میگم:                                                                      

فردا دیگه بارونی نیست

 

فردا برمیگردی

تا حالا هزار تا فردا گذشته

ولی؛

من

نه رنگ آفتاب رو دیدم

ونه تو برگشتی...

اگه این جوری پیش بره

من

تو اشکای خودم غرق میشم

 حتما می خندی اگه ببینی روزنامه ها  نوشتن:

دختری تو دریای غصه هاش غرق شد!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مرسده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 و ساعت 21:31
Logo and Graphics Generator