تبليغاتX
♥♥ عشق یعنی آزادی ♥♥
تا به حال اینجوری به یه کلاغ نگاه کرده بودی؟من که خیلی دلم سوخت...

                                                                     

 

به نظرم شعر جالبی بود...واقعا عجب دنیای بیوفایی!!!

 

کلاغه دلش گرفته بود
کلاغ سياه پاپتی
پريد روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از يه جايی صدا اومد
که : زهر مار
بغض کلاغه ترکيد
يه قطره اشک
از روی گونه هاش چکيد
قطره اشک
لابه لای پرای سياه
گم شد و رفت
يه تيکه سنگ
از تو حياط يه خونه
اومد و اومد
نشست رو سينه کلاغ
قلب کلاغه ترکيد
کلاغه افتاد رو زمين
يه صدا اومد:
اون کلاغ زشتو ببين ..
کلاغه چشاش تار شده بود
همه جا ها رو سيا ميديد
عين خودش
زشت و سياه و خط خطی
کلاغه مرد
...
کسی نفهميد که کلاغ
دلش خيلی گرفته بود
آخه شب قبل
يه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود
کلاغه هم دلی داشت
همدم و همدلی داشت
کلاغه هم عاشق بود
کلاغ سياه پاپتی
زشت و سياه و خط خطی
واسه خودش کسی بود
کی از دل کلاغه با خبر بود ؟
کی حالشو می فهميد
حيف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی
...
راستی مگه ما آدما
از دل هم خبر داريم ؟
ما آدمای رنگارنگ
زشت و قشنگ
رد ميشيم از کنار هم
سلام و عليک
حالت چطوره اصغری ؟
حرفای بيخود ميزنيم
خنده هامون شيشه ايه
درد دلامون الکی
عاشقيمون , دروغکی
ما لای دودا گم شديم
تصويرامون خياليه
هرچی که داره مغزمون
شکلکای سئواليه
دل چيه ؟ يک تيکه خون
پر از : نرو , پيشم بمون ...
دلم ميخواست کلاغ بودم
همون کلاغ پاپتی
زشت و سياه و خط خطی
پر ميزدم تو آسمون
کسی نمی گفت که : بمون
می پريدم رو يه درخت
گريه می کردم :
غار و غار
پشت سرش يه زهر مار
حداقل اين فحشه که راستکی بود
اينجوری هيچکسی دلش
واسم الکی نمی سوخت
کسی برام
لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت
نه عاشق کسی بودم
نه کسی عاشقم بود
کلاغه تنهايی بودم
گمشده تو شهر دود
اشک کلاغو هيچکسی
نمی تونه ببينه
حال دلش ؟!
عجب ..مگه حالی واسش ميمونه ؟
دلم ميخواست کلاغ بودم
تا که يه روز
زخم يه سنگ راستکی
که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم اين نگفته هاش
بترکونه
کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه
کسی دلش واسه کلاغ مرده هم ,نمی سوزه
...
صبح سحر
يه رفتگر
کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا
کلاغه با دلش پريد تو قصه ها
دلش نگو , يه تيکه خون
پر از :
برو
پيشم نمون .

از وبلاگ:سپهر وسپيده

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مرسده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 و ساعت 22:2
بدون شرح!

بعضی اوقات صداقت کار دست آدمميده....باور نداری؟؟پس بخون...

 

مادر عروس:-خب بريم سر اصل مطلب!

مادر داماد- ميشه اول كبريت بيارين...پسرم ميخواد سيگار بكشه!

-اوا پس داماد سيگاريه؟

-سيگاري كه نه‏‎‘ولي بعد مشروب يه پك ميزنه!

-اوا خاك عالم!پس داماد مشروب هم ميخوره؟

-هميشه كه نه‘فقط وقتي تو قمار ميبازه ميخوره تا حالش خوب شه.

پس قمار باز هم هست؟

-آخه دوستاش تو زندان يادش دادان!

-پس زندون هم بوده؟

خلاف كه نكرده‘فقط چون معتاد بوده چند روزي گرفتنش!

-معتاد؟؟؟

-زن بي معرفتش لو داد وگرنه بچه ام زندون نمي افتاد كه!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مرسده در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 20:29
بی تو

 

بي تو

چقدر روزهايم سرد وبي روح است

آنقدر كه حتي...

بهار هم زمستان ميبينم

سالهاست كه جز ديدن تو آرزويي ندارم

اما

پنجره آرزوهايم را گرد وغبار گرفته است

كاش بداني

كه چگونه در حسرت ديدارت

ديدگانم ابريست

نميدانم؛

نميدانم چند سال است كه بهار ها را زمستان ميبينم

فقط مي دانم

اگر توبيايي

با گل رويت بهار مي شود

وتو ...

تو از بهار هم  بهتري...!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مرسده در شنبه شانزدهم مهر 1384 و ساعت 21:42
Logo and Graphics Generator