|
ترجمهای از ترانه نمایش باید ادامه پیدا کند (The show must go on) از فردی مرکوری (کویین).
فضاهای خالی - ما برای چه زندگی میکنیم؟ سرزمین متروک، به گمانم نتیجه را میدانیم زندگی ادامه دارد... آیا کسی میداند ما دنبال چه میگردیم؟ قهرمانی دیگر؛ جنایت دیوانهواری دیگر در پس پرده؛ در پانتومیمی دیگر اتفاق میافتد. مقاومت کنید؛ آیا کسی هنوز میخواهد نمایش را تحمل کند؟
نمایش باید ادامه پیدا کند در درون قلبم دارد میشکند آرایش صورتم هم دارد خراب میشود ولی هنوز لبخندم را بر لبانم باقیاست!
هرچه میخواهد پیش آید بگذار بیاید، من همه را به شانس واگذار خواهم کرد قلب دیگری جریجه دار شد؛ یک عشق شکست خورده دیگر زندگی ادامه دارد؛ آیا کسی میداند ما برای چه زندگی میکنیم؟ فکر کنم دارم میآموزم؛ دارم میآموزم... اکنون باید دلگرمتر باشم به زودی خواهم گذشت؛ خوهم گذشت... سختیها را پشت سر خواهم گذاشت. در بیرون خورشید طلوع میکند ولی در درون تاریکی من دارم برای رهایی تلاش میکنم نمایش باید ادامه پیدا کند در درون قلبم دارد میشکند آرایش صورتم هم دارد خراب میشود ولی هنوز لبخندم را بر لبانم باقیاست!
روح من همانند بالهای پروانه نقاشی شده است افسانههای دیروز رشد میکنند ولی هیچوقت نمیمیرند من میتوانم پرواز کنم دوستان من! نمایش باید ادامه پیدا کند نمایش باید ادامه پیدا کند
من با نیشخندی با حقیقت روبرو میشوم و هیچگاه وا نخواهم داد تا زمانی که نمایش ادامه دارد. من بیشتر از سهمم خواهم پرداخت؛ من تلاش خواهم کرد باید هدفی برای ادامه راه پیدا کنم برای ادامه برای ادامه نمایش نمایش باید ادامه پیدا کند باید ادامه پیدا کند باید ادامه پیدا کند
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مرسده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 9:2
|
توی یه وبلاگ این مطلبو خوندم.دوست دارم شما هم بخونین.
وقتي براي اولين بار يه ماده مخدر رو مصرف ميكني براي بارهاي بعد توي تك تك سلولهاي بدنت كششي نسبت به اون داري مهمترين چيز زندگيت اون ماده ميشه . مي دوني كه شيره ي وجودت رو مي كشه مي دوني كه وقتت رو ، زندگيت رو و هر چي كه داري به خاطر پايبند بودنت بهش ، بايدبه پاش بريزي .مي دوني كه بايد جوونيت رو ، آيندت رو فداش كني؛ آخه تو به اون وابسته شدي ...تو معتادش شدي. يه لحظه بدون اون نمي توني زندگي كني. مي دوني اوني كه معتاده بيشترين لذت زندگيش اينه كه با اون ماده اعتياد آورنئشه بشه. بزرگترين لذت زندگيش رو با تك تك سلول هاش حس كنه .جزئي از اون بشه. كسي كه معتاده با تمام وجودش عاشقه .منتها فرق اين عشق با عشقاي معمولي اينه كه" اينجا معشوق، عاشق نيست" اونوقته كه شاخ و برگهاي اين عشق يك طرفه مثل "عَشقه" دور عاشق مي پيچه .و تا اونو خشك نكنه دست بر نميداره مي دوني چرا ؟"بازم ميگم آخه اينجا معشوق ،عاشق نمي شه"يعني يك عشق يك طرفه .اونوقته كه حسي مثل خماري تمام وجودت رو فرا مي گيره . اعصابت خورده .حوصله هيچكي رو نداري ..احساس ميكني يه چيزي روشايد هم يه كسي رو گم كردي .تكه اي از وجودت رو گم كردي .آخه تو دنبال معشوقتي.تو مدتهاست كه خماري.تو معتادي.
اعتياد يك بيماري عاشقانه است
و عشق . . . .
بيماري اعتياد گونه.
بي درنگ
پس از يافتن روحيه اعتياد آورم
از مواد اعتياد آور دوري گزيدم.
و هرگز به
نوع خفيف تر آن نيز،چون
سيگار ، پيپ ،كامپيتر يا ماهواره
روي نياوردم.
اما
به طور احمقانه اي
فراموش كردم
ازاعتياد آور ترين آنها
_ عشق را ميگويم _
دست كشم .
و اكنون براي ديگر بار
مي خواهم معتاد شوم.
معتاد نگاهي . . .
صدايي . . .
و معشوقي كه عاشق باشد
. . .
. . . .
. . . .
از وبلاگ:http://hami786.persianblog.com/
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مرسده در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 17:10
|

مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده، will not redeem…
تا کجا افق تیره و تار می نماید، It makes no difference how deeply seated
گره زندگی تا کجا تیره و تار است وبهم پیچیده، may be the trouble
اشتباه تا کجاه بزرگ می نماید، How hopeless the outlook
درک کافی از عشق نو شداروی تمام اینهاست.... how muddled the tangle
اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی how great the mistake
شادترین و توانا ترین موجود در جهان خواهی بود. A sufficient realization of love will dissolveIt all…
If only you could love enough
You would be the happiest and most powerful
Being in the world
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط مرسده در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 16:56